بی خبر از داغ و درد و بی هوا، شاعر شدم

دید از آن روزی که چشمانم تو را، شاعر شدم

آمدم اینجا بخوانم درس و مشق و هندسه

فکر می کردم مهندس میشوم، شاعر شدم

دائما فکر و خیالم، بال و پرواز و صعود

من گمانم در هوا، یا در فضا، شاعر شدم

صبح آذرماه یک سال ملال انگیز بود

صبح آن روزی که چون باد صبا، شاعر شدم

من خیالم خوش به فردا و بهاری گرم و لیک

غافل از دی ماه و سردی هوا، شاعر شدم

ارزش هر کار جانا جمله در اخلاص اوست

کاملا بی ادعا، بهر شما شاعر شدم

عمر من را پس بده، بردار اینهم شعرهات

گفته بودی شعر میخوانی که من، شاعر شدم

ای که میگویی نظام آموزش ندارد مشکلی

من هوافضا میخوندم پس چرا، شاعر شدم؟

گرچه گفتم با خودم شاعر نخواهم شد ولی

دید از آن روزی که چشمانم تو را شاعر شدم