در این تقویم پوسیده خزان دیدم، بهاران را

نکردم من جدا از خود دمی هم یاد یاران را

تو درویشا دلت تنها گذشت و دوش میگفتی

"چو بازی ختم شد بیگانه دیدم آشنایان را"(1)


1-شهریار:

نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم

چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را