روزگاری میخواستم دنیا را رو عوض کنم، احساس میکردم میتوانم زمین را به لرزه در بیاورم، ولی زمانه کاری با من کرد که تسلیم شدن را آموختم، فراموش کردن را آموختم ، دست کشیدن را آموختم، از دست دادن را، رها کردن را، آموختم،

 ردای آرزوهایم بر تن دیگران دیدن را، 

دیدن و دم نزدن، دیدن و دم فرو بستن، 

روزگاری اگر میخواستم صدایم طنین انداز تمام آفاق شود امروز اما سکوت را آموختم

راستی آموزگار روزگار، چه بد کردار است و چه راسخ در کار. 

روزگاری دوست داشتم امید داشته باشم، هر چند ساده لوحانه و احمقانه مینمود، 

امید احمقانه! 

عاقلانه تر آن بود که واقع بینانه هرچه هست را بپذیرم، تقدیر را، جبر روزگار را، 

روزگاری اما دوست داشتم ساده لوح باشم، 

احمق امیدوار!