می دونم بارون میاد یه نصف شب

رو تن خشک بیابون می زنه

دوباره بهار میاد به شهر من 

دوباره خدا به من سر می زنه


اما من،   دلو دادم به خزون

همدم روز و شبای بی کسی

پشیمون شدی تو امروز، میدونم

اما تو دیگه به من نمی رسی


دیگه حتی عطر بارون و بهار 

نمیتونه تو رو از من بگیره

دل من عاشق پاییز شده و

میخاد اینجا توی غربت بمیره


یه روزی بارون به خاطر بهار

منو اینجا تو بیابون جا گذاشت

پاییز اومد با یه دنیا خاطره

به دل خسته ی عاشق پا گذاشت 


حالا من عاشق پاییز شدم و

نمیخوام بهار به شهر، پا بزاره

من و پاییز تا ابد پیش همیم

نمیخوام که دیگه بارون بباره