رسیده فصل بهار عاشقان، پاییز

و باد سرد خیال تو می وزد یکریز

منی که از تو و خرداد صاحب طبعم

ببین چگونه ز شعر و غرل شدم لبریز

به خون نشسته دل واژه ها پس از کوچت

بیا به حرمت اشعار سرد سرماخیز

بیا اگر که نیایی ز دست خواهند رفت

به دست باد خزان غنچه های شوق انگیز

خیال موی تو ما را به روز خواهد کشت

پس از غروب شبیخون چشم سحر آمیز

"شب است و باغ گلستان خزان رؤیاخیز

بیا که طعنه به شیراز میزند تبریز"(1)




(1) : شهریار