سنگ تر از سنگ دلم، گریه نمی کنی چرا؟ 

تنگ  تر  از  تنگ دلم، گریه نمی کنی چرا؟ 

غم شده یار و همرهت، آه نشسته بر درت

بغض گرفته حنجرت، گریه نمی کنی چرا؟ 

پای گرفته ای به بر، خاک نمی کنی به سر

ضجّه نمی زنی دگر، گریه نمی کنی چرا؟ 

زل زده ای به آسمان، چشم به ابر این خزان

ابر تویی و آسمان، گریه نمی کنی چرا؟ 

در پس کاروان او پای دوان نمی کنی

سیل روان نمی کنی، گریه نمی کنی چرا؟ 

در سفر است یار و تو پات نبسته آبله

قافله پشت قافله، گریه نمی کنی چرا؟ 

دل تو به هر که بسته ای قامت خود شکسته ای

پیر شدی و خسته ای، گریه نمی کنی چرا؟ 

پر ز امید و وحشتی، غرق غبار غربتی

دور ز لطف و رحمتی، گریه نمی کنی چرا؟ 

شکوه به آسمان ببر، زار به سمت قبله ات

حین قنوت و سجده ات، گریه نمی کنی چرا؟ 

توشه ی راه شهر عشق حال نزار عاشقست 

گریه عیار عاشقست، گریه نمی کنی چرا؟ 

یا رب از اوج آسمان، نیک گرفته خنده ات

حال به حال بنده ات، گریه نمی کنی چرا؟