زمستان است 

شهر خوابیده 

سکوتی سرد می تازد

هر آنچه نور امید است

رنگ می بازد

زمین تنها 

زمان تنها

خدا از فکر تنها مانده ها

پرگار می سازد 

مسیر گرد و دوّار رسیدن ها

شنیدن ها و دیدن ها

دویدن ها و پایان ها ندیدن ها

زمستان است

هوا سرد است

تمام شهر خوابیده

تو گویی از هجوم برف ها

کولاک ها

بوران این صدها مصیبت

از این ظلمت

 از این دوران طولانی، از این رخوت

دل آفاق هم خون است 

نه خواب غفلت است این

که در خون خفته ای شهر است 

پس از آوار بهمن ها

نه این خواب حاصل بی رحمی دهر است

که مظلوم است

زمستان است 

شهر در خواب است 

به جز یک تن

که تن فرسوده و بسیار غمگین است 

غم یک عمر تنهایی به روی چهره اش مانده

سپید گیسوانش

ز تک تازی ایامش به جا مانده 

دلش حسرت 

تنش حسرت

و زیر برف می سوزد 

که دوزخ می شود یک روز 

انسان را فقط حسرت

به یاد آورده روزی، روزگاری را 

که شهرش روشنی بخش و

نگینی بود دوران را

و روزی را که پیری داد می زد آی:

"زمستان می رسد از راه! "

و او خوابید، 

تمام شهر خوابیدند

و اکنون هر کجای شهر 

سایه شوم زمستان است. 

شنیدم پیر تنهامان چنین می گفت :

زمستان است 

 پرستو یخ زد و

این شهر در خواب است 

صدای پای سرسبزی است در این باد

مسیر‌ش سمت شهر خفته ها کج نیست 

بگو با مردم این شهر 

که باید نیک برخیزند 

ردای کهنه از تن برکنند

آواز بردارند

دم همت درون سینه بگذارند 

زمین خسته

زمان خسته 

تمام آسمان خسته، 

از این خواب زمستانی. 

الا برخیز

که مرگ حاکمانِ ابر نزدیک است

و دوران دوره ی باد است

که می آید ز کوی شهر سرسبزی

که با خود سایه تاریک این ابر زمستان را

بردارد

و می آید، 

رسیده پشت دروازه 

تمام راه را طی کرده منزل ها به منزل ها

بیا برخیز و در بگشای

الا ای مردم این شهر، 

برخیزید

بهار آمد، 

چرا چشمانتان خون است 

چرا دل ها زمستان است

مبادا پشت در بیند شما خوابید و برگردد

برخیزید

چه وقت خواب دیدن هاست؟