پیغمبر هر حلقه ی گیسوی نگارم

در دار دل ابروت گره بسته به تارم

بر شهر فقط آیه ی چشمان تو خوانم

بو تا که به معراج رسد پیش تو کارم

در کوه شبی چون شده ام هم سخن ماه

از شهر گریزانم و دل بسته ی غارم

ما را سر آن زلف دوتا قبله نشان است

در باد بگو سوی کجا سجده گزارم

اعجاز دهان تو و وحی است کلامت

ای خلق جز این معجزه ای بیش ندارم  

جیم و الف و میم که سربسته بگویم 

مخمور از این عشقم و مستانه ی یارم 

این شعر و غزل ها تو مپندار که از ماست

من در سخنش نقطه به حرفی نگذارم

جبریل شبی گفت بخوان شاعر درویش

مبعوث شدم تا برود صبر و قرارم