دیوانه ترین لحظه ی دیوانه کنون است

گیسوی تو ویرانگر اعصار و قرون است

دیوانه  کن  این  باد، بزن  بر  سر  نیزه

آن شال سپیدی که قفس بان جنون است

ابر است و نمی بارد و آمد که بدانی 

احوال دلم دور ز دستان تو چون است

آزار  بده،  زخم  بزن،  روی  مگردان 

یک خنده ی سرد تو مرا کن فیکون است 

بی تابی درویش نه چون شال ز باد است

از رخوت و بی دردی و مرگ است و سکون است