تا از اینجا می روی دل دل زنان می جویمت

در زمین گم گشته ای در آسمان می جویمت

بین جور و هجر تو طاقت ز هجرانم نماند

در پی جور تو ای نامهربان می جویمت 

عطر گیسوی تو از دکان عطار آیدم 

کو به کو بازار را در هر دکان می جویمت

چون نفس در سینه باشی بی تو نتوان زندگی 

مثل سائل در پی یک لقمه نان می جویمت

بین رؤیا و حقیقت من نمی یابم تو را 

بین این افسانه ها، در داستان می جویمت 

اینچنین دیوانه گشتن مرد را ویران کند 

شهر را همچون زنی بی خانمان می جویمت 

هر نظر تا قد رعنای تو در خاطر رود 

سر به بالا می کنم، سرو روان می جویمت 

نی خبر از ماه دارم نی خبر از سالها 

لامکان و لازمان در هر جهان می جویمت 

مادری دنبال طفلش ضجّه می زد من ولی 

مثل طفلی مادرش را، آنچنان می جویمت 

ظالما بر حال من می خندی اما جان من 

گه میان گریه ها، هق هق کنان می جویمت 

عارفی میگفت نتوان یافتن در شهر و کوی 

در دل و عقل و گهی در جسم و جان می جویمت 

در نبودت شعرها دل را به یغما می برند

در هجوم واژه های بی امان می جویمت