ای مرگ دستم را بگیر از دست دنیای دروغ 

تا جان ما را وارهی روزی ز رویای دروغ 

این شهر را طوفان شبی با خاک یکسان می کند 

تا شهریارش می برد پا تا ثریای دروغ 

وقتی نباشد مادرش با دایه ها چون می کند؟ 

طفلی که آرامش کند هِی هِی به لالای دروغ  

هر عالمی فرزانه ای در بند بغدادی خراب 

خوش می فریبد شهر را زاهد به خرمای دروغ 

قاصد اگر گم کرده ره، تقصیر ره یا پیک نیست 

مجنون عاشق می برد، رو سوی صحرای دروغ

در گوش لیلا ضرب زر، آهنگ شوری میزند 

شیطان بشارت می دهد، پیران به یحیای دروغ 

هم‌صحبتی را تا طمع، در کوه و جنگل می کشد 

آتش به موسی می رسد در طور سینای دروغ 

اینجا یهودا می رود، هفت آسمان معراج را 

یا بر چلیپا می کشد، گاهی مسیحای دروغ 

گرگی که از ره می رسد، تا دل ز یوسف می برد 

پیراهن ما می درد!! هر دم زلیخای دروغ 

در چشم من یعقوب من! یوسف به یغما می برد 

لافی که از من می زند، صبر و شکیبای دروغ 

ای عقل دوراندیش ما، دیروز را تا بنگری 

گویی به ما، دیگر مده، دل را به فردای دروغ 

آری جهانی را چنین، از عرش تا فرش آورد 

سیبی که آدم می کَنَد، از عشق حوّای دروغ 

ای شیخِ تر دامن برو، دعوت به جنّاتم مکن 

تا کی به آتش میکشی، شهری به غوغای دروغ

آواز خوش رنگت خدا! در قلب ها کی جا شود 

تا بنده ات پر می شود، از صوت مولای دروغ

بی خانمان این دره را تا عمق دوزخ می رویم 

تا شیخ اقامت می برد، منبر به بالای دروغ 

حافظ ز ما دل را بشو من فال بر آب افکنم  

گاهی حقیقت می شود درویش سودای دروغ 

تا جان ما را وارهی، روزی ز رویای دروغ 

ای مرگ دستم را بگیر، از دست دنیای دروغ