روزی که رفتم از برش دیدم که دل دل می زند 

بغضی گلویش را مگر با تیغ بسمل می زند  

خاکسترش را باد غم اینسو و آنسو می برد 

آن بینوا بیهوده جان در آب و در گل می زند 

از شیشه بود آب و گلش خود را سپر میساخت بر

سنگی که قابیل دلش بر عقل عاقل می زند 

صیاد بودم او نهنگ جز سرنوشت آنجا نبود! 

من دل به دریا می زدم او تن به ساحل می زند 

پر بود از حرف و سخن هق هق زبانش را برید 

دیدم خدایش را صدا شب در نوافل می زند 

من شک ندارم بین اشک این حرف ها را یک شبی

معشوقه ی ظالم به آن محبوب واصل می زند