شوق برگشتن او را جرسی درک نکرد 

شب تنهاش دمی هم نفسی درک نکرد 

مثل اسفند که دری بوده فقط رو به بهار 

بی صدا آمد و رد شد و کسی درک نکرد 


ساعت من گذر ثانیه را درک نکرد 

غصه حتی غم این مرثیه را درک نکرد 

شهر بی ذوق فقط شعر مرا خواند و گذشت 

معنی نام تو در قافیه را درک نکرد 


شهر من کور شد و معجزه را درک نکرد 

اشک من پشت سر رافضه را درک نکرد 

هر چه من داد زدم داد زدم هیچ کسی 

رفتن چهره ات از حافظه را درک نکرد 


حال باران مرا هیچ هوا درک نکرد 

پیچش موی تو را باد صبا درک نکرد 

پند و اندرز و دلایل که مرا آوردند 

منطق یخ زده ام چون و چرا درک نکرد 


جاده از شهر شما فاصله را درک نکرد 

دل بی طاقت ما حوصله را درک نکرد 

من و شب تا به سحر همدم یک مشت سکوت 

و خدایی غم این نافله را درک نکرد 


روزگاری دل من کار قضا درک نکرد 

خوف را درک ولی درس رجا درک نکرد 

دل اگر آب شد از عشق ولی غیر یهود 

خشم موسی تو را هیچ عصا درک نکرد 


مثل من هیچ کسی حال تو را درک نکرد 

پیرزن دست تو را فال تو را درک نکرد 

هیچ کس از گذر ثانیه دلگیر نشد 

بین این ثانیه ها سال تو را درک نکرد