مهر با شوق پی غنچه و ریحان می رفت
پیش من برگ اگر سمت زمستان می رفت
من فقط زاده‌ی دی بودم و آن برف سپید
خسته از رخوت من سوی بهاران می رفت
سخت وابسته شدن عادت دی‌ماهی هاست(1)
رهگذر بود و از این مرحله آسان می رفت
باورم بود که دل داشت ولی هر قدمش
خنجری بود که بر گرده ی ایمان می رفت
داشت می سوخت تنم، شکر خدا سرد شدی
ورنه خاکستر ما در دل طوفان می رفت
تن صد پاره حق زیر ریا له می شد
نیزه بالا اگر از قله ی قرآن می رفت
دست ها تیغ بریدند و زلیخا محبوس
یوسف آزاد ولی کاش به کنعان می رفت!
یازده خار جفا کاشت به چشمش یعقوب
هفت نورش اگر از دیده به هجران می رفت
نزد من برگ فقط سمت زمستان می رفت
مهر با شوق پی آذر و آبان می رفت
توشه زهد و دعایی که مرا حاصل بود
گوی را در مثل اندر خم چوگان می رفت
من همه مست از آنم که اذان می گویند
حاکم شهر به پابوسی شیطان می رفت
دام، پرگار شد و چشمه حیوان نقطه
بی خبر خسته غزالی به خراسان می رفت
مکر این کوفه چنان شد که شبی ابن عقیل
خنجری داشت به دستش پی مهمان می رفت
او نمی رفت ولی شاعر هذیان گویی
اشک ریزان پی هر قطره باران می رفت


1-ساجده جبارپور:
دست گرمی وسط سوز زمستان بودی
زود وابسته شدن عادت دی‌ماهی هاست