گفتم شبی ار حالت بی تاب ببینی 

یکسر همه دنیای مرا آب ببینی 

گفتا نتوانی شب تنهای خودت را 

حقا که چنین چهره ی مهتاب ببینی 

گفتم همه ی عمر اگر نیک بگردی 

چون من نتوانی غزلی ناب ببینی 

گفتا که تو را رونق هر شعر منم من 

خامش که مرا گوهر نایاب ببینی 

گفتم مگرت خواب ببینم به جفا گفت 

رؤیا تر از آنم که مرا خواب ببینی 

ابتر غزلی را بزنم جار من آنقدر 

هر بیت مرا فاتح یک باب ببینی 

آری همه ی شعر تو بودی بنشین تا 

تصویر خودت را همه جا قاب ببینی