شیندال

ما به عادت کردن عادت کرده ایم

۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

رؤیاترازرؤیا

گفتم شبی ار حالت بی تاب ببینی 

یکسر همه دنیای مرا آب ببینی 

گفتا نتوانی شب تنهای خودت را 

حقا که چنین چهره ی مهتاب ببینی 

گفتم همه ی عمر اگر نیک بگردی 

چون من نتوانی غزلی ناب ببینی 

گفتا که تو را رونق هر شعر منم من 

خامش که مرا گوهر نایاب ببینی 

گفتم مگرت خواب ببینم به جفا گفت 

رؤیا تر از آنم که مرا خواب ببینی 

ابتر غزلی را بزنم جار من آنقدر 

هر بیت مرا فاتح یک باب ببینی 

آری همه ی شعر تو بودی بنشین تا 

تصویر خودت را همه جا قاب ببینی 


۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۵۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
ش.د

افتاده

منم آن پیرِ یلِ از تک و تا افتاده
'رو' به کابوس شبم از سرِ 'یا'  افتاده
مدرک عاشقی دلبر من تکمیل است
چند واحد فقط از درس وفا افتاده


۲۰ فروردين ۹۷ ، ۰۷:۵۱ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ش.د

می رفت

مهر با شوق پی غنچه و ریحان می رفت
پیش من برگ اگر سمت زمستان می رفت
من فقط زاده‌ی دی بودم و آن برف سپید
خسته از رخوت من سوی بهاران می رفت
سخت وابسته شدن عادت دی‌ماهی هاست(1)
رهگذر بود و از این مرحله آسان می رفت
باورم بود که دل داشت ولی هر قدمش
خنجری بود که بر گرده ی ایمان می رفت
داشت می سوخت تنم، شکر خدا سرد شدی
ورنه خاکستر ما در دل طوفان می رفت
تن صد پاره حق زیر ریا له می شد
نیزه بالا اگر از قله ی قرآن می رفت
دست ها تیغ بریدند و زلیخا محبوس
یوسف آزاد ولی کاش به کنعان می رفت!
یازده خار جفا کاشت به چشمش یعقوب
هفت نورش اگر از دیده به هجران می رفت
نزد من برگ فقط سمت زمستان می رفت
مهر با شوق پی آذر و آبان می رفت
توشه زهد و دعایی که مرا حاصل بود
گوی را در مثل اندر خم چوگان می رفت
من همه مست از آنم که اذان می گویند
حاکم شهر به پابوسی شیطان می رفت
دام، پرگار شد و چشمه حیوان نقطه
بی خبر خسته غزالی به خراسان می رفت
مکر این کوفه چنان شد که شبی ابن عقیل
خنجری داشت به دستش پی مهمان می رفت
او نمی رفت ولی شاعر هذیان گویی
اشک ریزان پی هر قطره باران می رفت


1-ساجده جبارپور:
دست گرمی وسط سوز زمستان بودی
زود وابسته شدن عادت دی‌ماهی هاست
۱۱ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۲۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ش.د

مادرزاد

ذکر و اورادِ شفا حال مرا بی اثر است 

لال من، کر همه شهر، غصه ی مادرزادیست! 

۰۹ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۴۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ش.د

جاری می شود

گاه پیدا گاه پنهان اشک جاری می شود 

روی صورت تا گریبان اشک جاری می شود 

در خیالم یک شبی سر می گذارم روی پات  

نرم نرمک روی دامان اشک جاری می شود 

شک نکن تا آسمان یک ذره ابری می شود 

بی مهابا زیر باران اشک جاری می شود 

تا مبادا دست بادی غرق گیسویت شود 

بین افکاری پریشان اشک جاری می شود

غنچه تا دل می دهد بلبل که پر وا می کند 

گل به گل در هر گلستان اشک جاری می شود 

کودکم کابوس دیدی مادرت در خانه نیست 

کز دو چشمت قطره افشان اشک جاری می شود؟ 

هم بمان هم باش هم بی من مرو تا می روی 

ای تو را جانم به قربان اشک جاری می شود 

هم شده عادت خدا را هم ملائک خسته اند 

هم ز محراب هم شبستان اشک جاری می شود 

نیمه شب، شاعر و تهران تا مهیا می شوند 

در غزل یا در خیابان اشک جاری می شود

۰۳ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۲۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ش.د