شیندال

ما به عادت کردن عادت کرده ایم

۸۹ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

امید

وارستگان دهریم از قیل و قال امید

تقدیر ها گرفتند از ما مجال امید 

در زیر پا نمی ماند نوغنچه های ایمان 

شاهد اگر نبودیم هر شب زوال امید 

بیهوده طرح بهبود بر بوم جان کشیدیم 

تا نقش زندگی شد؛ وزر و وبال امید 

منفور روزگار است مأخوذ ذنب اکبر 

هر آنکه پروراند در سر خیال امید! 

وارسته زندگی کن تا شیر زندگی را

چون سگ تلف نسازد آخر شغال امید. 


۲۵ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۵۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ش.د

می رویم

شک نکن با عشق تا اوج ثریا می رویم

از همین ویرانه تا دریای رویا می رویم 

گرچه درگیریم در صحرای خشک خاطره 

ما شبی در خواب آن رویای دریا می رویم

۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ش.د

باید بسازیم

تا عشق با شهری هوس باید بسازیم 

تنها میان خار و خس باید بسازیم 

از هرچه غیر از شعله تا آزاد باشیم 

ای کرم ابریشم قفس باید بسازیم 

۰۴ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۴۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ش.د

به جهنم

به جهنم اگر از خاطر دنیا برود 

به جهنم که تو را عقل به یغما برود

به جهنم که اگر کور شده یعقوبت 

به جهنم اگر از مصر زلیخا برود 

به جهنم سر فرهاد اگر بر بادست 

به جهنم که در این کوه به سودا برود

به جهنم که اگر قلب تو صدپاره شده

به جهنم که از این مرحله تنها برود 

به جهنم که اگر هم نفس کابوسی 

به جهنم اگر از خواب تو رؤیا برود  

به جهنم غزلم سمت جهنم برود 

آبرویم به جهنم که به دریا برود 

نامه ی جنت ما در گرو تسلیم است

به جهنم اگر این ماتم عظمی برود 

۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۴۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ش.د

به خطا رفت

آدم چو من از عشق تو با جان به خطا رفت  

صیاد شدی آهوی حیران به خطا رفت 

تا خنده زدی، راز جهان فاش شد انگار 

تیر همه ی فلسفه بافان به خطا رفت 

۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۱۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ش.د

که می شوم

گل به سرت که می زنی در به درت که می شوم

ناز که می کنی و من در اثرت که می شوم 

ره به سفر که می بری بی خبرت که می شوم 

شب که به خواب می روم هم سفرت که می شوم 

تلخ که می شوی و من شور و شرت که می شوم

مست خیال می شوی بال و پرت که می شوم 

در سر من خیال تو شعر تری که می شود 

دردسرم که می شوی دردسرت که می شوم

بر لب خنده ریز تو تکیه که کوه می کند 

چون پدرم که می شوی چون پسرت که می شوم 

از شب هجر زار ما ماه که قهر می کند 

تا قمرم که می شوی بی سحرت که می شوم 

ساز غریبه می زنی رهگذرت که می شوم 

در نظرم که می شوی در نظرت که می شوم

باک نباشدم اگر وصل تو نیست ممکنم 

تاج سرم نمی شوی،  خاک درت که می شوم! 


۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۰۹ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
ش.د

خیال پریشان

بمان خیال پریشان که بوی او داری 

مرا خبر مگر از طرف کوی او داری 

به سر پیاله ی رؤیا و غرق کابوسیم 

بمان خیال پریشان که بوی او داری


#ناقص

۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۴۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ش.د

رؤیاترازرؤیا

گفتم شبی ار حالت بی تاب ببینی 

یکسر همه دنیای مرا آب ببینی 

گفتا نتوانی شب تنهای خودت را 

حقا که چنین چهره ی مهتاب ببینی 

گفتم همه ی عمر اگر نیک بگردی 

چون من نتوانی غزلی ناب ببینی 

گفتا که تو را رونق هر شعر منم من 

خامش که مرا گوهر نایاب ببینی 

گفتم مگرت خواب ببینم به جفا گفت 

رؤیا تر از آنم که مرا خواب ببینی 

ابتر غزلی را بزنم جار من آنقدر 

هر بیت مرا فاتح یک باب ببینی 

آری همه ی شعر تو بودی بنشین تا 

تصویر خودت را همه جا قاب ببینی 


۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۵۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
ش.د

افتاده

منم آن پیرِ یلِ از تک و تا افتاده
'رو' به کابوس شبم از سرِ 'یا'  افتاده
مدرک عاشقی دلبر من تکمیل است
چند واحد فقط از درس وفا افتاده


۲۰ فروردين ۹۷ ، ۰۷:۵۱ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ش.د

می رفت

مهر با شوق پی غنچه و ریحان می رفت
پیش من برگ اگر سمت زمستان می رفت
من فقط زاده‌ی دی بودم و آن برف سپید
خسته از رخوت من سوی بهاران می رفت
سخت وابسته شدن عادت دی‌ماهی هاست(1)
رهگذر بود و از این مرحله آسان می رفت
باورم بود که دل داشت ولی هر قدمش
خنجری بود که بر گرده ی ایمان می رفت
داشت می سوخت تنم، شکر خدا سرد شدی
ورنه خاکستر ما در دل طوفان می رفت
تن صد پاره حق زیر ریا له می شد
نیزه بالا اگر از قله ی قرآن می رفت
دست ها تیغ بریدند و زلیخا محبوس
یوسف آزاد ولی کاش به کنعان می رفت!
یازده خار جفا کاشت به چشمش یعقوب
هفت نورش اگر از دیده به هجران می رفت
نزد من برگ فقط سمت زمستان می رفت
مهر با شوق پی آذر و آبان می رفت
توشه زهد و دعایی که مرا حاصل بود
گوی را در مثل اندر خم چوگان می رفت
من همه مست از آنم که اذان می گویند
حاکم شهر به پابوسی شیطان می رفت
دام، پرگار شد و چشمه حیوان نقطه
بی خبر خسته غزالی به خراسان می رفت
مکر این کوفه چنان شد که شبی ابن عقیل
خنجری داشت به دستش پی مهمان می رفت
او نمی رفت ولی شاعر هذیان گویی
اشک ریزان پی هر قطره باران می رفت


1-ساجده جبارپور:
دست گرمی وسط سوز زمستان بودی
زود وابسته شدن عادت دی‌ماهی هاست
۱۱ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۲۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ش.د