شیندال

ما به عادت کردن عادت کرده ایم

۳۶ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

باید بسازیم

تا عشق با شهری هوس باید بسازیم 

تنها میان خار و خس باید بسازیم 

از هرچه غیر از شعله تا آزاد باشیم 

ای کرم ابریشم قفس باید بسازیم 

۰۴ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۴۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ش.د

به خطا رفت

آدم چو من از عشق تو با جان به خطا رفت  

صیاد شدی آهوی حیران به خطا رفت 

تا خنده زدی، راز جهان فاش شد انگار 

تیر همه ی فلسفه بافان به خطا رفت 

۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۱۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ش.د

که می شوم

گل به سرت که می زنی در به درت که می شوم

ناز که می کنی و من در اثرت که می شوم 

ره به سفر که می بری بی خبرت که می شوم 

شب که به خواب می روم هم سفرت که می شوم 

تلخ که می شوی و من شور و شرت که می شوم

مست خیال می شوی بال و پرت که می شوم 

در سر من خیال تو شعر تری که می شود 

دردسرم که می شوی دردسرت که می شوم

بر لب خنده ریز تو تکیه که کوه می کند 

چون پدرم که می شوی چون پسرت که می شوم 

از شب هجر زار ما ماه که قهر می کند 

تا قمرم که می شوی بی سحرت که می شوم 

ساز غریبه می زنی رهگذرت که می شوم 

در نظرم که می شوی در نظرت که می شوم

باک نباشدم اگر وصل تو نیست ممکنم 

تاج سرم نمی شوی،  خاک درت که می شوم! 


۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۰۹ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
ش.د

خیال پریشان

بمان خیال پریشان که بوی او داری 

مرا خبر مگر از طرف کوی او داری 

به سر پیاله ی رؤیا و غرق کابوسیم 

بمان خیال پریشان که بوی او داری


۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۴۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ش.د

رؤیاترازرؤیا

گفتم شبی ار حالت بی تاب ببینی 

یکسر همه دنیای مرا آب ببینی 

گفتا نتوانی شب تنهای خودت را 

حقا که چنین چهره ی مهتاب ببینی 

گفتم همه ی عمر اگر نیک بگردی 

چون من نتوانی غزلی ناب ببینی 

گفتا که تو را رونق هر شعر منم من 

خامش که مرا گوهر نایاب ببینی 

گفتم مگرت خواب ببینم به جفا گفت 

رؤیا تر از آنم که مرا خواب ببینی 

آری همه ی شعر تو بودی بنشین تا 

تصویر خودت را همه جا قاب ببینی 


۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۵۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
ش.د

می رفت

مهر با شوق پی غنچه و ریحان می رفت
پیش من برگ اگر سمت زمستان می رفت
من فقط زاده‌ی دی بودم و آن برف سپید
خسته از رخوت من سوی بهاران می رفت
سخت وابسته شدن عادت دی‌ماهی هاست(1)
رهگذر بود و از این مرحله آسان می رفت
باورم بود که دل داشت ولی هر قدمش
خنجری بود که بر گرده ی ایمان می رفت
داشت می سوخت تنم، شکر خدا سرد شدی
ورنه خاکستر ما در دل طوفان می رفت
تن صد پاره حق زیر ریا له می شد
نیزه بالا اگر از قله ی قرآن می رفت
دست ها تیغ بریدند و زلیخا محبوس
یوسف آزاد ولی کاش به کنعان می رفت!
یازده خار جفا کاشت به چشمش یعقوب
هفت نورش اگر از دیده به هجران می رفت
نزد من برگ فقط سمت زمستان می رفت
مهر با شوق پی آذر و آبان می رفت
توشه زهد و دعایی که مرا حاصل بود
گوی را در مثل اندر خم چوگان می رفت
من همه مست از آنم که اذان می گویند
حاکم شهر به پابوسی شیطان می رفت
دام، پرگار شد و چشمه حیوان نقطه
بی خبر خسته غزالی به خراسان می رفت
مکر این کوفه چنان شد که شبی ابن عقیل
خنجری داشت به دستش پی مهمان می رفت
او نمی رفت ولی شاعر هذیان گویی
اشک ریزان پی هر قطره باران می رفت


1-ساجده جبارپور:
دست گرمی وسط سوز زمستان بودی
زود وابسته شدن عادت دی‌ماهی هاست
۱۱ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۲۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ش.د

درک نکرد

 شوق برگشتن او را جرسی درک نکرد 

شب تنهاش دمی هم نفسی درک نکرد 

مثل اسفند که دری بوده فقط رو به بهار 

بی صدا آمد و رد شد و کسی درک نکرد 


ساعت من گذر ثانیه را درک نکرد 

غصه حتی غم این مرثیه را درک نکرد 

شهر بی ذوق فقط شعر مرا خواند و گذشت 

معنی نام تو در قافیه را درک نکرد 


شهر من کور شد و معجزه را درک نکرد 

اشک من پشت سر رافضه را درک نکرد 

هر چه من داد زدم داد زدم هیچ کسی 

رفتن چهره ات از حافظه را درک نکرد 


حال باران مرا هیچ هوا درک نکرد 

پیچش موی تو را باد صبا درک نکرد 

پند و اندرز و دلایل که مرا آوردند 

منطق یخ زده ام چون و چرا درک نکرد 


جاده از شهر شما فاصله را درک نکرد 

دل بی طاقت ما حوصله را درک نکرد 

من و شب تا به سحر همدم یک مشت سکوت 

و خدایی غم این نافله را درک نکرد 


روزگاری دل من کار قضا درک نکرد 

خوف را درک ولی درس رجا درک نکرد 

دل اگر آب شد از عشق ولی غیر یهود 

خشم موسی تو را هیچ عصا درک نکرد 


مثل من هیچ کسی حال تو را درک نکرد 

پیرزن دست تو را فال تو را درک نکرد 

هیچ کس از گذر ثانیه دلگیر نشد 

بین این ثانیه ها سال تو را درک نکرد

۲۷ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۴۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ش.د

نیمی از من

نیمی از من عاشق، نیمی از من دلگیر 

نیمی از من مغرور، نیمی از من درگیر 

نیمی از من جا ماند، نیمی از من ترسید 

نیمی از من مجبور، نیمی از من تقدیر 

نیمی از من آزاد، نیمی از من زنجیر 

نیمی از من مظلوم، نیمی از من تقصیر 

نیمی از من در خواب، نیمی از من بیدار 

نیمی از من رؤیا، نیمی از من تعبیر 

نیمی از من عاقل، نیمی از من در فکر 

نیمی از من اوهام، نیمی از من تصویر 

نیمی از من صادق، نیمی از من کاذب 

نیمی از من قرآن، نیمی از من تفسیر 

نیمی از من درویش، نیمی از من عابد 

نیمی از من زاهد، نیمی از من تزویر 

نیمی از من اللّه، نیمی از من ابلیس 

نیمی از من الحمد، نیمی از من تکفیر

نیمی از من کودک، نیمی از من بالغ 

نیمی از من تعجیل، نیمی از من تأخیر 

نیمی از من قلبم، نیمی از من عقلم 

نیمی از من امید، نیمی از من تدبیر! 

۲۵ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ش.د

تلخ شود

نارنجی ار از تیغ غمی تلخ شود 

اشعارم اگر به ماتمی تلخ شود 

شیرینی کل عالمی،  در عدمت 

حق دارد اگر شکر کمی تلخ شود 

۲۴ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۵۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ش.د

می زند

روزی که رفتم از برش دیدم که دل دل می زند 

بغضی گلویش را مگر با تیغ بسمل می زند  

خاکسترش را باد غم اینسو و آنسو می برد 

آن بینوا بیهوده جان در آب و در گل می زند 

از شیشه بود آب و گلش خود را سپر میساخت بر

سنگی که قابیل دلش بر عقل عاقل می زند 

صیاد بودم او نهنگ جز سرنوشت آنجا نبود! 

من دل به دریا می زدم او تن به ساحل می زند 

پر بود از حرف و سخن هق هق زبانش را برید 

دیدم خدایش را صدا شب در نوافل می زند 

من شک ندارم بین اشک این حرف ها را یک شبی

معشوقه ی ظالم به آن محبوب واصل می زند

۲۴ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۱۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ش.د