شیندال

ما به عادت کردن عادت کرده ایم

۴ مطلب با موضوع «متن» ثبت شده است

معجزه



معجزه میتونه خنده یه بچه باشه، آب بازی به گنجشک، کش و قوس یه بچه گربه، 

زندگی قرار نیست مثل داستان ها و افسانه ها باشه، اتفاقات بزرگ خیلی ساده میوفتن، خیلی سریع، بدون اینکه سر و صدایی داشته باشن، بدون جنجال، 

زندگی همینه، زندگی اغراق آمیز نیست، تو زندگی قرار نیست مثل فیلما یه موسیقی پس زمینه پخش بشه، مهم ترین اتفاقات تو سکوت صبح رخ میدن، تو همهمه شهر، تو صدای خیابون، آژیر آمبولانس، 

مرگ میتونه حین یک گپ و گفت دوستانه سراغ آدم بیاد، مرگ نیازی به درگیری مسلحانه وسط شهر نداره، مرگ میتونه برای ما هیچ تفاوتی با خواب نداشته باشه، مرگ گاهی شبیه سرما خوردنه، شبیه سردرد،شبیه دل درد، مرگ گاهی مثل چرت دم ظهره، آدم ها گاهی از همین یک دقیقه پیش مرده اند، تو خیابون، تو پیاده رو، تو مترو، تو رخت خواب یا تخت بیمارستان، مرگ هر چه هست خیلی ساده اتفاق میوفته، به طولانی بودن یک نفسی که دیگه نمیکشی! 

اتفافات دنیای ما، زندگی ما، همیشه همینطور ساده رخ دادن، همیشه طوری بودن که انتظارشون رو نداشتیم، 

هیچوقت آدم بده قصه دختر شاهزاده رو ندزدیده که با نجات دادنش عاشق هم بشیم، عشق گاهی به دنبال اتفاق هم نیست، عشق گاهی معشوق نمیخاد، گاهی بی دلیل عاشق میشی، عاشق کسی که ندیدیش، گاهی فقط با یک نگاه، گاهی فقط با یک خیال، گاهی با یک لبخند، گاهی حتی خودت نمیفهمی که عاشق شدی. 

اون اتفاقی که همیشه منتظرش بودی، همیشه آرزوش کردی، خیلی ساده تر از اینها اتفاق میوفته، انقدر ساده که شاید تا الان هنوز متوجه نشدی که اتفاق افتاده، معجزه ساده ترین اتفاق زندگی ماست. 

۰۲ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۱۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ش.د

انّ الانسان لفی خسر

به هوش باش که مبادا لذت های کوتاه و خواسته های کم یا بی ارزش وقت و انرژی و توجه و تمرکز تو را از رسیدن به لذت های ناتمام و بسیار باارزش تر باز دارد، مبادا سرگرم چیزهایی بشوی که تو را از داشتن و رسیدن به خواسته هایی که در صورت هشیاری حاضر به انجام هر کاری برای رسیدن به آنها هستی غافل کند، غافل کند از اینکه روزهایی و لحظاتی چقدر از فکر نرسیدن به آنها وحشت داشته ای و هفته ها برای توفیق رسیدن به آنها سرشار از لذت و خوشحالی و شعف بوده ای، کارها هرچه باارزش تر باشند لیاقت بیشتری می طلبند و به همان میزان که رسیدن به آنها و توفیق انجام دادن آنها سخت تر و پرزحمت تر است آورده و محصول بیشتری دارند، هرچه لذت ها کوچک تر و رسیدن به آنها آسان تر، دوام آنها کم تر و اثر آنها کوتاه تر است. 

به هوش باش که غافل نشوی، هش دار از غفلت، هش دار از نسیان، هش دار از خسران و هش دار از حسرت، که فکر اینکه، وقت و ایام و فرصت ها می توانست صرف انجام چه کارهایی شود، عمر و سرمایه می توانست خرج چه چیزها بشود و نشد! چه دستاورد ها که باید سهم تو می شد و نشد و اینکه عظمت این اندوخته چه اندازه بزرگ بود و تو آنها را صرف کم ارزش ترین و ناماناترین و گذراترین کارها کردی، خود به تنهایی جهنم است، چیزی سوزنده تر از همین حسرت نیست و حرارتش نیازی به آخرت ندارد، همینجا جانت را می سوزد. 

گاهی غفلت از چیزی تنها نرسیدن به آن است، گاهی دور شدن از آن! مبادا عمر و جانت را صرف کرده، نه تنها به مقصد نرسیده، بلکه پشت به آن تاخته باشی! 

۰۵ دی ۹۶ ، ۲۳:۵۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ش.د

روزگار

روزگاری میخواستم دنیا را رو عوض کنم، احساس میکردم میتوانم زمین را به لرزه در بیاورم، ولی زمانه کاری با من کرد که تسلیم شدن را آموختم، فراموش کردن را آموختم ، دست کشیدن را آموختم، از دست دادن را، رها کردن را، آموختم،

 ردای آرزوهایم بر تن دیگران دیدن را، 

دیدن و دم نزدن، دیدن و دم فرو بستن، 

روزگاری اگر میخواستم صدایم طنین انداز تمام آفاق شود امروز اما سکوت را آموختم

راستی آموزگار روزگار، چه بد کردار است و چه راسخ در کار. 

روزگاری دوست داشتم امید داشته باشم، هر چند ساده لوحانه و احمقانه مینمود، 

امید احمقانه! 

عاقلانه تر آن بود که واقع بینانه هرچه هست را بپذیرم، تقدیر را، جبر روزگار را، 

روزگاری اما دوست داشتم ساده لوح باشم، 

احمق امیدوار! 

۲۲ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۵۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ش.د

داستان کوتاه

-به! پسر چرا اینجا خوابیدی؟ 

-عه سلام علیکم و رحمه الله رفیق شفیق، چشه مگه اینجا؟ 

-سلام، چش نیست، رو نیمکت!؟ کمرت داغون میشه پسر! 

-مرد مومن من توی آفتابه آب خوردم! منو از کمر درد میترسونی!؟ 

-بله با زندگی چیریکی شما آشنایی دارم، حداقل فکر خودت نیستی فکر آبروی دانشگاه باش، وسط محوطه جای خوابه آخه، هر کی بیاد فکر میکنه پارکه، تو هم که شبیه کارتن خوابا! چرا نرفتی نمازخونه بخوابی؟ 

-خوبه حالا شمام چپ و راست تیکه بار ما نکن، اولش رفتم نمازخونه بابا، یه بنده خدایی داشت نماز میخوند منم چشمامو گذاشته بودم روهم، آقا این یهو زد زیر گریه! چشامو وا کردم دیدم تو قنوت داره اشک میریزه. 

کسی نبود، منم خودمو زدم به خواب، آقا این دوباره خودشو جمع و جور کرد: الله اکبر، بسم الله الرحمن الرحیم رسید به و لم یکن لهو کفوا احد الله، الله اکبر ربنا... دوباره زد زیر گریه!! 

خلاصه نمازش باطل میشد دوباره از اول شروع میکرد دستاشو می آورد بالا میرسید به ربنا، هق هق میزد زیر گریه! زار زار اشک میریخت! 

-ای بابا! خب ازش میپرسیدی چشه!؟ 

-چه میدونم بابا چه مرگش بود، انقدر گریه کرد که مجبور شدم بیام اینجا رو نیمکت بخوابم

-حالا یه امروز چرت نمیزدی شاید برای بنده خدا یه کاری میتونستی بکنی! 

-خودت میگی بنده خدا، مشکل این بدبختم با خداست، به ربنا که میرسید دلش هوری میریخت پایین، قربون خدا برم که هیشکی از دستش یه لحظه آروم نیست، من که مث سنگ میمونم دلم براش سوخت. این چجوری میتونه اون بالا انقدر بی خیال بشینه نگاه کنه من نمیدونم! من که منم-تو منو میشناسی، بهترین رفیقمی، دراز به دراز بیوفتی رو زمین ککمم نمیگزه، ذره ای منقلب نمیشم نهایتا زنگ میزنم اورژانس میگم بیان نعشتو جمع کنن بعد چشامو میزارم روهم ادامه خوابمو میرم- من اگر خدا بودم تا حالا صد دفعه اومده بودم رو زمین ببینم این بنده بدبختم چشه که هی اسم منو میبره اینطوری میزنه زیر گریه! نشسته اون بالا نگاه میکنه اسم خودشم گذاشته خدا، این حکمت و رحمتشو ما کی میخوایم ببینیم خودش میدونه فقط! 

نه رفیق! کار این بدبخت از من و شما گذشته، به من چه!؟ بنده من که نیست، داره میگه ربنا! منو که صدا نمیکنه، خودش بیاد پایین ببینه چشه! 

-... نگو اینطوری خدا خوشش نمیاد، تو که خدا نیستی شاید حکمتی در کاره، حتما حکمتی در کاره. از کجا میدونی همین الان کاری براش نکرده، بر فرض هم که نکرده حتما خیر و صلاحش نیست! 

-خوشش نمیاد که نیاد منم خوشم نمیاد اون بدبخت مگه خوشش میاد گریه کنه! اینهمه ما ناراحت شدیم زجر کشیدیم غصه خوردیم بزار یه بارم خدا ناراحت شه، اینهمه نازشو بکش التماسش کن، گریه کن، زار بزن، دعا کن، آخرشم حرف نزن که ناراحت میشه!؟ ولمون کن بابا میخوایم بخوابیم!



ادامه ندارد... 

۰۲ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۴۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ش.د